تبليغاتX
خاله خانباجی
هر چه می خواهد دل تنگم ...

نزدیکای صلات ظهر پیچ تیلویزیونه ره وا کردم، دیدم یگ حاج آقای روضه‏خونی دره با یگ جوون زاغ بور مقبول خوش قت و بالایی اختلاط مکنه. دست نماز گیریفته بودم و چدرنمازمم به سرم بودگ. نشستم و گوشامه تیز کردم گفتم لابد پند و موعظه مگن مویم بشنفم بلکم به درد آخرتم بخوره و عاقبت به خیر برم ننه. ما که جز معصیت کاری نکردم.

همی خانما تیلیفون مکردن و یا امیل برش درمکردن و یایم اس و مس مدادن. ننه روم به دیفال! چی که نمپرسیدن! هم یگ کدمش به درد آخرت نمخورد. یگ چیزای بی‎حیایی که آب به سرم خشک رفت. گفتم خدا مرگم اگر ای بلنگون مسلمونایه بلنگون فرنگیا پس چیه؟

اول یگ خانمه همچی با لفظ قلم پرسیدگ ببخشن حاج آقا ما بچه‏دار نمرم انا هر دوو مارم امتحان کردن و فهمیدن عیب از شومه. حالا مخم نطفه بخرم، متنم یا نمتنم؟

داشتم اسّم مسّم در مرفتم. گفتم آلآنه‏ی که حاج آقایه از کوره در مره و یگ چیز نامربوطی مگه. دیدم همچی با لفت و لعاب عمامه‏شه عقب جلو کرد و گفتگ عیب ندره خواهر متنن بستنن و بدن دکترا به شکمتا بکارن. گفتم نعلت خدا بر دل سیای شیطون! چطو همچه چیزه راسته؟ مگر دنه‏ی عدس و لوبیایه که بکارن؟ حالا گیرم که کاشتن و سبز رفت، باباش کیه او وخ؟ شوی زنه کدم شایه؟ پناه بر خدا.

واز همو جوونک زاغ بور گفتگ یگ خانمی تلگراف زدن و پرسیدن که مو وعض زندگانیم بده و شوم محتاطه و چند تا بچه‏ی سر و نیم‏سر درم، متنم رحممه بدم به اجاره؟

گفتم واویلا! چی روزگاری رفته، ادمایم مثّ گاب و گسبند رفتن همّه چیشا به درد مخوره. هم زنده یو هم مرده‏شا. وخته دور اجّون دوراجّون میمیرن که دل و جگر و قلوه‏شا ره مدوزن به تن مریضا، ای یم که از زنده‏شا! حالا چقد اجاره مدن چقد به رهن؟ متره چن مدن؟ ادم مات ممنه، ای دگه چی جور کاسبییه؟ طایه دیده بودم شیر بده نشنفته بودم بزایه. مندم که ننه‏ی ای بچه‏گه کی مره باباش کی؟ به ابلفضل آخرالزمون رفته. کم تخم حرووم زیات رفته که واز از مردم نطفه مستنن میذرن به یخدون. حالا یگ وخ اینا با هم قاتی بره که دگه کافرستون مره. یگ وخ نطفه‏ی باباهه ره بدن به دخترش یا خواهره بدن به برارش. خاک بسرم! خراب بره همی تکلولوجی که مردم ره بدبخت کرد.

البتن یگ خوبی بری مو داشتگ. اگر او وختا عقلما میکشید نطفه‏ی غلامحسینه خدابیامرزه ره مذاشتم به تو یخدون. حالا که همه چی حلال رفته مویم یگ رحم اجاره مکردم و مدادم بچه‏مه بزاین و بچه‏دار مرفتم و از تنهایی و بی‏کسی نجات میافتم.

 

نوشته شده توسط سعیده موسوی زاده در ساعت 1:37 | لینک  | 

 

یادم مییه وخته خیله خوردوو بودم، عصرای تابستون که آجرفرشای حیاط ره با آفتابه مسی آبپاشی مکردن، یگ پلاسی منداختن و ننه‏م سماور ذغالی ره آتیش مکرد و مخده‏یم مذاش بیخ دیفال و یگ دشکچه‏یی که آقام خدابیامرز بالاش بشینه، خدا بیامرزشا.

روزی‏یم نبود که مهمون ندشته بشم، عمویی، عمه‏یی، خله‏یی، یایم که همسده‏ها می‏یمدن. مو و خواهرم و دخترخله‏مو دخترعمویامم هم دعوا مکردم و هم با عرس لته‎‏گیاما بازی مکردم. ای یادش بخیر قیدیما چه صفایی داشتگ!

هر شب قوم و خویشا دور هم جمع مرفتن و همسده‏ها از حال هم باخبر بودن. ننه‏بزرگا و آقابزرگا عزت و احترام دشتن. بچه‏ها و نوسه‏ها خطره‏شانه ماخواستن و پای اوسنه‏هاشا منشستن.

یادم می‏یه برارم چشم آقامه که دور میدید یگ سله ره دمرو مکرد و بذش نخ مبست. به زیرشم یگ سیخی مذاشت. بعد زیر سله نون‏نرمه پاش مدادگ. خودشم سر نخشه ره میگیرفت و یگ پناهی قاییم مرفتگ. همی که چقکه می‎‏‏یمد نون بخوره نخشه میکشید و حیوونی به دام میفتاد. عصرایم یا با ریفیقاش رو بومبا کاغذباد هوا مکرد یا تو میلان توشله‏بازی و ارده‏بازی و پلخمون‏بازی مکرد.

مو و آبجیمم گاهه وخته شیطون مرفت تو جلدما، مرفتم زیر شیروونی که انباری یم بود، از همو درچه‏ی خوردوش که رو به میلان بود، کلخ منداختم پیین و قاییم مرفتم. اونایم که نمفهمیدن ای کلخا از کجا مییه به جون هم میفتادن. اما چشمت روز بد نیبینه ننه که یگ بار برارم فهمید کار کار مایه. اول که خوب هردو‏ما ره سیرکتک کرد، بعدشم نصب روز تو مستراب حبسمان کرد که زحله‏ما داشت مترکید. مسترابای او وختم تاریک بود و نمناک  و وهمناک، نه مث حالا که مگی مهمونخنه‏یه.

جوونای ای دوره زمونه نمدنن ما چی جور ی بزرگ رفتم. قدیما مردم اقد در آسایش نبودن، زندگانی خیله سخت بود، اما البتن تا دلت بخه صفا بود. حالاییا از صب تا شوم آب تو دلشا تکون نمخوره، مدبخشا که دم دهنشایه، مسترابم دم دماغشا. هر کارم که مخن بکنن یا یگ پیچی ره میپیچنن یا یگ کیلیتی ره مزنن. چمدنم ولا!

پس پریروز عرس وسنیم با بچه‏هاش امدن خنه‏ما. خوشآل رفتم که بعد سال و ماهی یکی امد که از تنهایی در بیام، اما خیال خوم بودگ. از وخته امدن پسرش که یگ سمعکی تو گوشش چپنده بود و نخشم از گردنش دلنگون و یگ ریزم عین خرمگس ویزویز مکرد. اویم هی خودشه مجنبند و چنه‏شه مث بز عقب جلو مکرد. دخترشم تمرگیده بود به پای همی جعبه‏ی بی‏صاحاب جادو و سه‏لیار یانگم ره نگا مکرد، همی دختره‏ی جاپنی که چشماش مث درز گندمه و یگ سره دیگ شور مده. ننه‏شایم یگ تلفن همپا به دستش بود و درینگ درینگ صدا مداد و اویم یگ چیزی از روش ماخواند و زرد و سرخ مرفت و مخندید. بچه‏ی خردوشم عر مزد و مگفت پستیشن ماخوام. گفتم ننه اگه پسته مخه برم از جوادآقای بقال بیگیرم. گفت نه یگ اسباب‏بازی دره که به تیلویزیون مخوره.

گفتم دلشورا از همی حالاییا، تو یگ قلکه جا زندگی مکنن و اقدم دلاشا از هم سیوایه. قدیما حیاطا به او بزرگی، اما دلاشا پیش هم بودگ.


پانوشت:میدونم تو خوندن متن غلط غلوط دارم ولی باور کنین ده بار ضبط کردم تا این شده! من نرم افزار ویرایش صدا رو ندارم بلد هم نیستم باهاش کار کنم حوصله شم ندارم بهم نخندینخب قدیمی ام دیگه
نوشته شده توسط سعیده موسوی زاده در ساعت 2:19 | لینک  | 

 

 

گیسوی بلند و سیاه یلدا پر از پولک های نقره ای سحرگاه

.

.

پایان شب سیه سفید است...


سلام یلدا مبارک. این روزها خیلی گرفتارم. امیدوارم به زودی پاسخگوی محبت یکایک عزیزانم باشم.
نوشته شده توسط سعیده موسوی زاده در ساعت 13:43 | لینک  |