نزدیکای صلات ظهر پیچ تیلویزیونه ره وا کردم، دیدم یگ حاج آقای روضهخونی دره با یگ جوون زاغ بور مقبول خوش قت و بالایی اختلاط مکنه. دست نماز گیریفته بودم و چدرنمازمم به سرم بودگ. نشستم و گوشامه تیز کردم گفتم لابد پند و موعظه مگن مویم بشنفم بلکم به درد آخرتم بخوره و عاقبت به خیر برم ننه. ما که جز معصیت کاری نکردم.
همی خانما تیلیفون مکردن و یا امیل برش درمکردن و یایم اس و مس مدادن. ننه روم به دیفال! چی که نمپرسیدن! هم یگ کدمش به درد آخرت نمخورد. یگ چیزای بیحیایی که آب به سرم خشک رفت. گفتم خدا مرگم اگر ای بلنگون مسلمونایه بلنگون فرنگیا پس چیه؟
اول یگ خانمه همچی با لفظ قلم پرسیدگ ببخشن حاج آقا ما بچهدار نمرم انا هر دوو مارم امتحان کردن و فهمیدن عیب از شومه. حالا مخم نطفه بخرم، متنم یا نمتنم؟
داشتم اسّم مسّم در مرفتم. گفتم آلآنهی که حاج آقایه از کوره در مره و یگ چیز نامربوطی مگه. دیدم همچی با لفت و لعاب عمامهشه عقب جلو کرد و گفتگ عیب ندره خواهر متنن بستنن و بدن دکترا به شکمتا بکارن. گفتم نعلت خدا بر دل سیای شیطون! چطو همچه چیزه راسته؟ مگر دنهی عدس و لوبیایه که بکارن؟ حالا گیرم که کاشتن و سبز رفت، باباش کیه او وخ؟ شوی زنه کدم شایه؟ پناه بر خدا.
واز همو جوونک زاغ بور گفتگ یگ خانمی تلگراف زدن و پرسیدن که مو وعض زندگانیم بده و شوم محتاطه و چند تا بچهی سر و نیمسر درم، متنم رحممه بدم به اجاره؟
گفتم واویلا! چی روزگاری رفته، ادمایم مثّ گاب و گسبند رفتن همّه چیشا به درد مخوره. هم زنده یو هم مردهشا. وخته دور اجّون دوراجّون میمیرن که دل و جگر و قلوهشا ره مدوزن به تن مریضا، ای یم که از زندهشا! حالا چقد اجاره مدن چقد به رهن؟ متره چن مدن؟ ادم مات ممنه، ای دگه چی جور کاسبییه؟ طایه دیده بودم شیر بده نشنفته بودم بزایه. مندم که ننهی ای بچهگه کی مره باباش کی؟ به ابلفضل آخرالزمون رفته. کم تخم حرووم زیات رفته که واز از مردم نطفه مستنن میذرن به یخدون. حالا یگ وخ اینا با هم قاتی بره که دگه کافرستون مره. یگ وخ نطفهی باباهه ره بدن به دخترش یا خواهره بدن به برارش. خاک بسرم! خراب بره همی تکلولوجی که مردم ره بدبخت کرد.
البتن یگ خوبی بری مو داشتگ. اگر او وختا عقلما میکشید نطفهی غلامحسینه خدابیامرزه ره مذاشتم به تو یخدون. حالا که همه چی حلال رفته مویم یگ رحم اجاره مکردم و مدادم بچهمه بزاین و بچهدار مرفتم و از تنهایی و بیکسی نجات میافتم.
یادم مییه وخته خیله خوردوو بودم، عصرای تابستون که آجرفرشای حیاط ره با آفتابه مسی آبپاشی مکردن، یگ پلاسی منداختن و ننهم سماور ذغالی ره آتیش مکرد و مخدهیم مذاش بیخ دیفال و یگ دشکچهیی که آقام خدابیامرز بالاش بشینه، خدا بیامرزشا.
روزییم نبود که مهمون ندشته بشم، عمویی، عمهیی، خلهیی، یایم که همسدهها مییمدن. مو و خواهرم و دخترخلهمو دخترعمویامم هم دعوا مکردم و هم با عرس لتهگیاما بازی مکردم. ای یادش بخیر قیدیما چه صفایی داشتگ!
هر شب قوم و خویشا دور هم جمع مرفتن و همسدهها از حال هم باخبر بودن. ننهبزرگا و آقابزرگا عزت و احترام دشتن. بچهها و نوسهها خطرهشانه ماخواستن و پای اوسنههاشا منشستن.
یادم مییه برارم چشم آقامه که دور میدید یگ سله ره دمرو مکرد و بذش نخ مبست. به زیرشم یگ سیخی مذاشت. بعد زیر سله نوننرمه پاش مدادگ. خودشم سر نخشه ره میگیرفت و یگ پناهی قاییم مرفتگ. همی که چقکه مییمد نون بخوره نخشه میکشید و حیوونی به دام میفتاد. عصرایم یا با ریفیقاش رو بومبا کاغذباد هوا مکرد یا تو میلان توشلهبازی و اردهبازی و پلخمونبازی مکرد.
مو و آبجیمم گاهه وخته شیطون مرفت تو جلدما، مرفتم زیر شیروونی که انباری یم بود، از همو درچهی خوردوش که رو به میلان بود، کلخ منداختم پیین و قاییم مرفتم. اونایم که نمفهمیدن ای کلخا از کجا مییه به جون هم میفتادن. اما چشمت روز بد نیبینه ننه که یگ بار برارم فهمید کار کار مایه. اول که خوب هردوما ره سیرکتک کرد، بعدشم نصب روز تو مستراب حبسمان کرد که زحلهما داشت مترکید. مسترابای او وختم تاریک بود و نمناک و وهمناک، نه مث حالا که مگی مهمونخنهیه.
جوونای ای دوره زمونه نمدنن ما چی جور ی بزرگ رفتم. قدیما مردم اقد در آسایش نبودن، زندگانی خیله سخت بود، اما البتن تا دلت بخه صفا بود. حالاییا از صب تا شوم آب تو دلشا تکون نمخوره، مدبخشا که دم دهنشایه، مسترابم دم دماغشا. هر کارم که مخن بکنن یا یگ پیچی ره میپیچنن یا یگ کیلیتی ره مزنن. چمدنم ولا!
پس پریروز عرس وسنیم با بچههاش امدن خنهما. خوشآل رفتم که بعد سال و ماهی یکی امد که از تنهایی در بیام، اما خیال خوم بودگ. از وخته امدن پسرش که یگ سمعکی تو گوشش چپنده بود و نخشم از گردنش دلنگون و یگ ریزم عین خرمگس ویزویز مکرد. اویم هی خودشه مجنبند و چنهشه مث بز عقب جلو مکرد. دخترشم تمرگیده بود به پای همی جعبهی بیصاحاب جادو و سهلیار یانگم ره نگا مکرد، همی دخترهی جاپنی که چشماش مث درز گندمه و یگ سره دیگ شور مده. ننهشایم یگ تلفن همپا به دستش بود و درینگ درینگ صدا مداد و اویم یگ چیزی از روش ماخواند و زرد و سرخ مرفت و مخندید. بچهی خردوشم عر مزد و مگفت پستیشن ماخوام. گفتم ننه اگه پسته مخه برم از جوادآقای بقال بیگیرم. گفت نه یگ اسباببازی دره که به تیلویزیون مخوره.
گفتم دلشورا از همی حالاییا، تو یگ قلکه جا زندگی مکنن و اقدم دلاشا از هم سیوایه. قدیما حیاطا به او بزرگی، اما دلاشا پیش هم بودگ.
پانوشت:میدونم تو خوندن متن غلط غلوط دارم ولی باور کنین ده بار ضبط کردم تا این شده! من نرم افزار ویرایش صدا رو ندارم بلد هم نیستم باهاش کار کنم حوصله شم ندارم بهم نخندین
گیسوی بلند و سیاه یلدا پر از پولک های نقره ای سحرگاه
.
.
.
پایان شب سیه سفید است...
سلام یلدا مبارک. این روزها خیلی گرفتارم. امیدوارم به زودی پاسخگوی محبت یکایک عزیزانم باشم.
