|
هر چه می خواهد دل تنگم ...
|
گَهی پشت بر زین گَهی زین به پشت![]()
گِره کور
فکر شوهر همه آن است که زن شد یارش
زن در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکُشند
خانم آن است که باشد غم خدمتکارش
جای آن است که در بانک شود مرد، رئیس
تا که زن خرج کند یکسره در بازارش
آدم از دست زنش مفلس و مستأجر شد
استخوان دار و غنی بود ولی در غارش!
باادب بود میان همهی طیر و وحوش
عاقبت طور دگر شد منش و رفتارش
اهل دوز و کلک و حقه و نیرنگ نبود
آدمی زاده دمر شد کنش و کردارش
شاه شمشادقدان عمر درازی هم داشت
بعد کوتاه شد از هر نظری مقدارش
داشت در کاسهی سر آب طربناک فقط
شستشو داد مخ بستهی او دلدارش
روز در ساحل و شب ها به تماشاگه راز
برق غیرت بدرخشید و بزد افسارش
شاهد آورد که از پرده برون افتد راز
پرده افتاد، عیان شد همهی اسرارش
ای که از کوچهی محبوبهی خود میگذری
زیر آواز نزن تا نکنی بیدارش
این دلآرام که آرامش جانت از اوست
نعره ها کرد فلک تعبیه در منقارش
زن اگر خشم کند قصد هلاکت بکند
خواهی آزار نبینی تو مده آزارش
گرهی باز نکردی اگر از گیسویش
گره کور مینداز دگر در کارش
درسته که گفتم: سیلی نقد به از چک نسیه
اما گفته اند: گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم![]()
اما ادامه ی ماجرا...
حوری آمد هم او که حوا بود
خوشگل و عشوه گر فریبا بود
قلب آدم پر از وساوس شد
حرکاتش چه بی محابا بود
قصة العشق لاانفصام لها
متصل بود با تمام قوا
آدم از زندگیش راضی بود
غم حوا برای فرداها
«خانه ماشین لباس و مهریه »
گفت: «اجبارهای دهریه»
تا که آدم کمی تامل کرد
کرد رفتارهای قهریه
آدم از ترس گفت روی دو چشم
بر من اکنون مگیر حوا خشم
زود کوتاه آمد و فهمید
دیگر او را نمانده ریشی و پشم
گفت حوا که: «گشنمه آدم!
توی خونه ت غذا کمه آدم!
میوه میخوام برو بخر یالّا
سیب شیرین یه عالمه آدم!»
گفت آدم که: «سیب ممنوعه
گر چه هستش عجیب، ممنوعه
صادرش می کنن یه جای دیگه
نقطه نقطه بی بیب ممنوعه»
گفت حوا: «ویار من سیبه
خب به من چه بی بیبه و بیبه
سیب سرخ همون درخت و می خوام
که روی تپه تو سراشیبه»
هر دو رفتند و سیب را دیدند
آن درخت عجیب را دیدند
زندگی در فراز بود و قشنگ
قسمت گود و شیب را دیدند
یک عدد سیب بود روی درخت
یک عدد سیب واقعا خوشبخت
سیب اول که گاز زد حوا
بعد از آن زندگی کمی شد سخت
هر سه تا؛ سیب و آدم و حوا
ناگهان ول شدند توی هوا
دستی از غیب می کشید انگار
هر سه تا را بدون چون و چرا
ناگهان هرسه آمدند فرود
بر زمین نَشُسته ی موعود
یک نفر جست و سیب را بربود
تو نخ ساز و کار جاذبه بود
گفت حوا که: «سیب مال منه
هی آقا اَنتَ you کی ای نَمنِه»
گفت اسحاق: نام من نیوتن
به زمین چسبیدم شبیه کنه
این زمین خیلی خیلی جذابه
ولی انگار سراب بی آبه
تو سرم سیب می خوره هر روز
سرخ و شیرینه واقعا نابه»
گفت آدم: «عجیبه جذب زمین
شکارش ما بودیم که کرده کمین
بیا حوا بریم دوباره بهشت
برگ انجیر بهتره یا جین؟
نه می خوام ماشین و موتورها رو
نه می خوام شیر این شترها رو
نه می خوام دیدن عرب ها رو
چهره ی این کاری کاتورها رو
بالا بودیم بهشت بود و خدا
ولی پایین فقط زمین و هوی
چه میشه کرد تقصیر خودمه
وااای از آدمای سر به هوا
تنها بودم که حوصله م سر رفت
حوا اومد به فکر من ور رفت
لخت لختم زمین پر از حواست
نیوتن پس کجاس؟ اونم در رفت»!
نقدا اینو داشته باشین تا بقیه ش![]()
آغاز آفرینش
چون که آغاز آفرینش کرد
آدمی را خدا گزینش کرد
تست احکام و واجبات و حرام
چند صفحه سوال بینش کرد
کرد اندازه ریش و مویش را
کنترل کرد سمت و سویش را
گفت: ها کن! نخورده باشی چیز
دید زد تا ته گلویش را
داد هشدارهای پی در پی
که کجا میروی تو با کی و کِی
سر به زیر و نجیب و آقا باش
نشوی مبتلای مطرب و می
باغ عدن است و میوه در خروار
همه مال تو این فلان هکتار
بخور و بندگی کن و خوش باش
دور ابلیس خط بکش زنهار!
آدمی شد در این زمان تکمیل
شد به چشم برادری جَ جمیل
لکنت افتاد بر زبانم وای!
حبّذا بر تو کردگار جلیل!
آدمی هاج و واج بود و خجل
زائداتی به روی مشتی گِل
با چنین هیئتی که آدم داشت
برده بود از ملَک حسابی دل
همه ایاک نستعین گفتند
فتبارک به خلق طین گفتند
تا نبینند صحنه را فرمود
سجده کردند و آفرین گفتند
آدم از چله شد رها چون تیر
بی هدف میدوید بی تقصیر
تا زمین خورد و چشم او افتاد
بر درخت تناور انجیر
بخشی از او پر از جراحت شد
برگ انجیر کند و راحت شد
دلمه پیچ کرد و زیر سایه نشست
بعد مشغول استراحت شد
مدتی خواب بود و شد بیدار
سجده ها کرد، شد ولی بیکار
رفت و دور بهشت هی چرخید
تک و تنها نه همدم و دلدار
گفت یا رب تو این چنین مپسند
دل ما را غمین و زار و نژند
دلبری همدمی کسی بفرست
تا شود اخم ما مگر لبخند
پاسخش را خدا چنین فرمود
پهلوی راستت بزاید زود
حوری دل فریب و زیبایی
که ترا عاقبت کند نابود
هنوز پایان ماجرا لنگ درهواست![]()
شریک جرم پذیرفته می شود![]()